بنام او

سلام خوش آمديد

************** 

 حاصل  بي حاصلي هاي من

پيش كش قدمهاي   سبزتان

وعشق راآفريد

ای عشق عاشق کن مراباهربهانه

11.JPG

حسنت انداخته درشهردلم ولوله  ها

بم  به  زیرآمده ازلرزش این زلزله ها

ناروا بسکه روا گشته بدل محنت وغم

برده ازدایره ی عقل وجنون فاصله ها

نرگس مست توومردم چشمِ منِ مست

کرده صد فتنه به پا در دل ما یکدله ها

عاقلی نیست دراین وادی سودا زدگان

گوبیارند زصحرای جنون سلسله ها

این چه توفان بلا بود که کشتی بشکست

زد همه موج شکن ها بسراسکله ها

تاکه وارونه نشان داده بد وخوب فقیه

نه دعاها اثری دارد ونه نافله ها

برحذرباش که روی همگان زیبا نیست

چون پری جلوه دهد وسمه رخ آکله ها

سالک آئینه مکدرشود ازآه به هوش

 خاطریار میازارتو با این گله ها

16/5/95/یزد

 

NATFL058.JPG

180.jpg

مگرپروانه ام یارا که سوزاندی وجودم را

مگرشمعی که سوزانم به پایت هست وبودم را

منم آن شاعرغمگین خلوت آشنا که امشب

کنم تقدیم درپای خیا ل توسرود م را

نه پیکی می رسد ازکوی توهرگزنه پیغامی

چراپاسخ نمی گوئی سلامم را درود م را

هواسرداست ودل سرداست وبازاروفاسرداست

دراین سرمای طاقت سوز یخ  بسته وجود م را

نه تنها رشته افکارمن بگسسته موج غم

جدامی سازد ازهم رشته های تاروپود م را

خوش آمدچشم شورم را زوصل ووصل شدهجران

زنم داغی زمیل نادری چشم حسودم را

نخواهم شکوه هرگزکرد ازمعشوق خودسالک

مبادا ازنسیمی بشنود گفت وشنود م را

23/11/90

 

 

من آن دیوانه ی سنگ ملامت خورده را مانم

گل ازتشنگی سردرگریبان برده را مانم

سپیداربلند و سرفرازقریه ام اما

زبیداد تبرها هیزمی افسرده را مانم

چنان گمگشته ام دراجتماع آهن وسیمان

که گویاطفل سرگردان مادرمرده را مانم

درایام جوانی قامتم گشته هلال ازغم

به گلشن غنچه ی نشکفته ی پژمرده را مانم

غریب شهرخویش وآشنای سنگ طفلانم

به جرم عاشقی مجنون دل آزرده را مانم

20/5/95/یزد

 

13~1.jpg

zp2n2del[1].jpg

آسمان تاچندمیخواهی چنین گریان مرا

آسمان تاچندمیخواهی چنین گریان مرا

من مگرابرم که داری خواهش باران مرا

سرخی گل باشدازشرم گریبان چاکیم

چاک پیراهن گذشت ازسینه تا دامان مرا

من به دُردی دل خوشم ساقی مرانم ازدرت

می کُشد دَرد خماروطعنه ی مستان مرا

بی سروسامان ترازبادم پریشان ترزاشک

تابکی ای چرخ میداری توسرگردان مرا

خسته ازتن ها به تنهائی خود خوکرده ام

همنشین با درد خویشم غم بود درمان مرا

چون ستاره مرگ من با صبح می آید پدید

چون سمندرلطف آتش می کند مهمان مرا

همچوققنوسم که احیامی شود باسوختن

همچوحلاجم نباشد هیچ بیم جان مرا

یوسفم ،حُسنم بلای جان من گردیده است

گه به چاهم افکند گه می برد زندان مرا

ازخراب آبا د دنیا قسمتم جزرنج نیست

از بد تقدیرخاردیده شد مژگان مرا

تاچو گل گلچین دهدآبم به سودای گلاب

نیست سالک جای آسایش دراین بستان مرا

22/2/95/منزل مادر

 

 

06~1.JPG

28~1.jpg

زمن ازغم جدائی اثری نمانده بی تو

زمن ازغم جدائی اثری نمانده بی تو

به شب سیاه هجران سحری نمانده بی تو

چه دهم خبرزعمری که پس ازتوکنده ام جان

بجزاین خبرخدا را خبری نمانده بی تو

دل درد مند ما را  چه دهد کسی تسلا

که دراین سراچه غم دگری نمانده بی تو

چه ثمرحدیث (سیرو)بردل شکسته خواندن

که مرا به سرخیال سفری نمانده بی تو

نه دگرشکیب ماندن نه نشان راه پیدا

که به شام تیره روزان قمری نمانده بی تو

توشدی عزیز، یوسف خبرازپدرنداری

که به چشم اوفروغ بصری نمانده بی تو

همه آرزوی سالک شده نقشِ آب جانا

که زآتش جوانی شرری نمانده بی تو

11/6/95/یزد

 

 

به درد بسکه گرفتم خونشاط ازسرم افتاده

ندیده باده لبم اما زدست ساغرم افتاده

 

شدم چوپادشه معزول که عرصه تنگ بود براو

مرا شدند همه دشمن زسرکه افسرم افتاده

 

چگونه بانگ انالحق را برآورم زگلوی خویش

که ازفشردن بغض غم صدا زحنجرم افتاده

 

دراین محیط غم ومحنت مرا توان پریدن نیست

گذارتیرقضا ازبس به جان شهپرم افتاده

 

رها چوکشتی بی سکان میان ورطه ی توفانزا

چنان اسیرشدم کزسر هوای بندرم افتاده

 

چوآن جزامی مطرودم نکرده جرم ولی منفور

مراچه بوده گنه کاین درد به روح وپیکرم افتاده

 

چوغنچه ای که بهاری را ندیده دیده اوسالک

خزان به فصل شکوفائی به باغ باورم افتاده

28/7/95/

بودچوآینه یک رنگ وباصفامادر

بودچوآینه یک رنگ وباصفامادر

خدایِ عاطفه ومظهروفامادر

فرشته خواندمش ودون شان اوگفتم

که هست فوقِ تمامِ فرشته هامادر

نثارِکودک خود کرده شیرۀ  جان را

نهاده هستیِ خود را به پای ما مادر

تمامِ ارض وسما یکصدا شود لبیک

چودستِ خویش برد جانبِ خدامادر

یقین قرینِ اجابت شود بدرگۀ حق

کند چودرحقِ فرزندِ خود دعا مادر

همین بس است زقدرومقام وعزتِ او

که هست باغِ بهشتش به زیرِپا مادر

عبادتِ همه عمرت به نیم جونخرند

خدانکرده اگرهست نا رضامادر

کلامِ اولِ اربابِ معرفت این است

غبارِخاکِ رهش هست توتیامادر

به خاک پایِ عزیزت خدا نظردارد

بر آن کسی که کندخدمتِ تورا مادر

زکلکِ سالک اگرشعرناب می ریزد

بود زمعجزِلالائی شما مادر

22/1/94 یزد

 

بس ازتنورسینه کشیدم زغصه آه

بس ازتنورسینه کشیدم زغصه آه

روزدلم چوشام غریبان شده سیاه

هرگزنبود باورم ای چشم هرزه گرد

روزی دهی بدست فنایم به یک نگاه

بودم به خواب غفلت وبگذشت کاروان

نه زاد راه ماند ونه دانم نشان راه

(راه است وچاه ودیده بینا وآفتاب)

دارم عجب دلا زچه افتاده ای به چاه

گندم همیشه دانه ی ترک بهشت نیست

آدم بهوش تانکنی بازاشتباه

من غیرحسن خویش گناهی نکرده ام

افتادم ازحسادت اخوان به قعرچاه

نازم به غم که ازهمه ثابت قدم تراست

لطفش همیشگی است به سالک نه گاه گاه

30/5/95/یزد

چرابه خویش مرا کرده ای رهامادر

چرابه خویش مرا کرده ای رهامادر

مگردوباره زمن سرزده خطامادر

شکسته آینه خاطرم زسنگ فراق

نمانده جزپری ازمرغ دل بجامادر

همای مهرتوتابودبرسرم افسوس

نداشت درنظرم ارزش وبهامادر

بیادوباره درآغوش خویش جایم ده

بگیردست من دل شکسته رامادر

دعای خییر توره توشه ام بهرجابود

بیاد وباره به حقم دعا نما مادر

توعمروهستی خودرافدای من کردی

رواست گربه غمت جان کنم فدامادر

توهمچوشمع سحرسوختی به مجلس انس

وبودخانه زروی توبا صفا مادر

چراغ عمرتوخاموش گشت ومن اکنون

نشسته ام زغم هجر درعزامادر

زچشم سالک ازاین غم گلاب می ریزد

که ناگهان چه گلی شدزدست ما مادر

 

 

ای درنگه تومهربانی جاری

ای درنگه تومهربانی جاری

آرامش وشورزندگانی جاری

ازروی دلارای تومادرپیداست

صدپرتوعشق آسمانی جاری

23/11/90

---

مادرزهجرروی تودرآتشم هنوز

همچون سپند درشررسرکشم هنوز

بودی توچون هوای تنفس برای من

درحیرتم چگونه نفس میکشم هنوز

2/2/91

دنیاسرای ماندن وجای قرار نیست

دنیاسرای ماندن وجای قرار نیست

دارفنا بود که براواعتبا ر نیست

چشم وفا بپوش ازاین خاکدان دلا

کاین دهرسفله بامن وتوسازگارنیست

عمرعزیزصرف جهان میکنی چرا

دانی که این معامله غیرازقمارنیست

قارون صفت به فکر زراندوختن مباش

آسودگی به سیم وزربیشمار نیست

گیرم عنان ملک سلیمان بدست توست

چون میرسد اجل بکفت اختیارنیست

ظالم ستم مکن به گواهی روزگار

هرگزنظام ظلم وستم پایدارنیست

آید برون چودست خدا بهرانتقام

دیگرتورامجال گریزوفرارنیست

خیری اگرتورا نرسد شربه پامکن

اشرارراسزای شررجزشرارنیست

سالک سخن زدل چوبرآید اثرکند

شعرتوگرزدل نبود ماندگارنیست

 

درگذرگاهِ زمان عمرِگران میگذ رد

درگذرگاهِ زمان عمرِگران میگذ رد

دم غنیمت شمُرایدل که جهان میگذ رد

ای جوان نقد جوانی به جهانی مفروش

کاین تجارت همه سودش به زیان میگذ رد

هرکه زد تکیه به اورنگِ قناعت به یقین

ازسرسلطنتِ کون ومکان میگذ رد

محترم دارپدررا پسرامروز وبدان

می شوی خود پدروبرتوهمان میگذ رد

شبِ منعم همه درعیش وطرب گشت سحر

بی خبرزانکه چها بردگران میگذ رد

حکمتی هست به هربرگ که افتد به زمین

گوید ت روزد گربرتوخزان میگذ رد

ازعدم آمدن وزیستن وخاک شدن

سرنوشتی است که برخلق جهان میگذ رد

سالکا هرکه مهیا نکند زاد سفر

زین سراوقتِ گذشتن نگران میگذ رد

 

درازل دریادلان راشوقِ توفان داده اند

درازل دریادلان راشوقِ توفان داده اند

سرخوشانِ وصل راحالِ پریشان داده اند

نیست فرقی عاشق ومعشوق رادرسوختن

آتشِ پروانه را ازشمعِ سوزان داده اند

زهرچون شکربه کام عافیت سوزان بود

طالبانِ یاررا ازدرد درمان داده اند

کعبِهِ مقصود بی بُعدِ سفرناید بد ست

کامرانی را به پاسِ رنجِ دوران داده اند

هرکسی رابهره ای ازخوانِ هستی شدنصیب

درد را ایوب ومکنت راسلیمان داده اند

یوسفِ کنعان کجاوسروریِ ملک مصر

این عزیزی رابه پاس رنج زندان داده اند

گومکن آتش به پا نمرود ازبهرخلیل

دردل آتش نصیبِ اوگلستان داده اند

می تراودشعرناب ازچشمه تقوا چرا

این گهر راسالک آلوده دامان داده اند

 

 

جانبخش ترازشادی عالم غم عشق است

جانبخش ترازشادی عالم غم عشق است

خوش ترزهمه ملک جهان عالم عشق است

بامردم بیگانه نگوید سخن ازعشق

آن عاشق شیداکه به جان محرم عشق است

بال وپرپروانه اگرسوخت درآتش

پروانکند چون خنک ازمرهم عشق است

اشکی که زندبوسه به رخساره عاشق

کمترزگهرنیست که این شبنم عشق است

ازپای نیفتد زبدحادثه هرگز

آن نخل برومند که مستحکم عشق است

روشن بودازبیرق گلرنگ شهیدان

کافراشته تاروزجزاپرچم عشق است

هرقطره خون شهدادررگ تاریخ

تزریق حیات است که این خون دم عشق است

ازصفحه تاریخ ادب محونگردد

آن شعرکه چون گفته سالک دم عشق است

 

به چشمِ عارفان عالم به یک ارزن نمی ارزد

به چشمِ عارفان عالم به یک ارزن نمی ارزد

همه دنیا ومافیهاسرسوزن نمی ارزد

بگوبادصباازماسلیمان راکه این حشمت

به طرفی خاطرِیک مورآزردن نمی ارزد

لباس کبربیرون کن زتن منعم که این دیبا

به چشم مابه قدرکهنه پیراهن نمی ارزد

مکن بامن ستیزوجنگ ای همخون که این میراث

به خون ریزی ما وشادی دشمن نمی ارزد

 الا ای غنچه نورس زبخت خودمشوغره

شکوفائی توبرگاه پژمردن نمی ارزد

حکیمی راشنیدم این سخن میگفت بایاران

که شهدعمربرتلخیِ جان کندن نمی ارزد

مکن بازیردستان  ظلم وبشنوپندسالک را

چو گیردآتش آهی تورا دامن نمی ارزد

 

 

اگرچوآينه محوِجمال يارشوي

اگرچوآينه محوِجمال يارشوي

حباب واربرامواجِ غم سوارشوي

به آستانه ي خورشيد ره تواني يافت

به هرنفس كه سبكبارچون غبارشوي

تورا نصيبه  ازآن خوانِ بي كران بخشند

اگر به مرحمتِ ياراميد وارشوي

مكن خطاچه نهان وچه آشكارايدل

كهِ عاقبت به عقوباتِ آن دچارشوي

پي شكارِغزالان درنگ كن صياد

به هوش باش مبادا كه خود شكارشوي

وجود خويش بده دستِ بوته تقوا

كه درطرازمحك صاف  وخوش عيارشوي

مگوبجزسخنِ حق وپايمردي كن

اگرچوميثمِ تمارسربدارشوي

قسم به حرمتِ آزادگي كه مي ارزد

پي نجاتِ وطن حبسِ صدحصارشوي

چوبرق ميگذردعمر،بي امان سالك

1.   روامداركهِ پابندِ روزگارشوي

5/3/92

 

افسوس که ایام شباب آمدورفت

افسوس که ایام شباب آمدورفت

این بارقه مانندشهاب آمدورفت

درکوچه زندگی به بازی بودم

واقف نشدم که آفتاب آمدورفت

خوش موهبتی بودجوانی ودریغ

تاچشم گشودم به شتاب آمدورفت

من کودک ناممیزوعمرگهر

دردست من آن گوهرناب آمدورفت

هرچندندیدم ازجوانی خیری

امابه هزارآب وتاب آمدورفت

آتشِ خشم وحسادت درضميرپاك نيست

آتشِ خشم وحسادت درضميرپاك نيست

بحرگوهرخيزجاي ُرستن خاشاك نيست

سيرآفاق ازسرافتادگي آيد بدست

 هيچ پروازي به اوج سجده روي خاك نيست

كن خدارا دردل افسرده حالان جستجو

جاي حي لامكان درانجم وافلاك نيست

لطف گل پروانه راسوي گلستان مي برد

عشق چون دركارباشدحاجت فتراك نيست

علم توام باعمل چون گشت مي بخشد ثمر

ورنه فرقي بين باادراك ولاادراك نيست

ميكند ذ كرخدا برقلب آرامش عطا

غيريا دحق مداواي دل غمناك نيست

روزه را با نيت قرب خدا بايد گرفت

اين فريضه منحصر درمنظرامساك نيست

زهر رابا زهر اغلب ميكند درمان طبيب

نيش كژدم را دوائي بهتر ازترياك نيست

مصحف قرآن گشا و آيه الكرسي بخوان

هيچ اكراهي به دين خواجه لولاك نيست

تاكه دارم دردلم نقش ولاي مرتضي

زآتش دوزخ مراسالك هراس وباك نيست

29/3/92

 

چون اشك غم بديده من پاگذاريا

چون اشك غم بديده من پاگذاريا

دست ازدل شكسته ام اي گل بداريا

سنگ صبور من شووبشنو حكايتم

شايد به لطف مهرتوگيرم قراريا

ديگرنياچوخواب به چشمان خسته ام

تاخوكنم به گريه دراين روزگاريا

اسم مرازدفترعشاق خط بزن

انكاركن مراوبه خودواگذاريا

رسوامكن مراكه به تودل سپرده ام

هرجاكه ميرسي وبه هررهگذاريا

لاف وفامزن كه خداوندگان ناز

چون تونكرده اند زبيداد احتراز

1386/5/9

چكنم گرنكنم دست توفرياداي عشق

چكنم گرنكنم دست توفرياداي عشق

هستيم رفت زبيدادتوبرباداي عشق

آنقدرخانه دل گشت زدست توخراب

كه نشايدكنم اين غمكده آباداي عشق

روزگاري دل من بودبه پيش توعزيز

كس نداندچه شدازچشم توافتاداي عشق

جزمحبت چه خطاسرزده ازمن كه چنين

پاسخم بودجفادست مريزا د  اي عشق

گفت فرزانه اي ازعشق حذربايدكرد

چکنم رفت مرااين سخن ازياداي عشق

سوختم زآتش وخاكسترمن رفت به باد

تامرا برسركويت گذرافتاداي عشق

كاش هرگزسرراهم تونمي گشتي سبز

يامرامادرتقديرنمي زاداي عشق

ناله خيزدزنيستان وجودم شب وروز

تازه شدازغم من قصه فرهادای عشق

مي تراودزلب سالك اگرشعرمذاب

هست غوغاي دل وحسن خداداداي عشق

25/2/1380