افسوس که ایام شباب آمدورفت

این بارقه مانندشهاب آمدورفت

درکوچه زندگی به بازی بودم

واقف نشدم که آفتاب آمدورفت

خوش موهبتی بودجوانی ودریغ

تاچشم گشودم به شتاب آمدورفت

من کودک ناممیزوعمرگهر

دردست من آن گوهرناب آمدورفت

هرچندندیدم ازجوانی خیری

امابه هزارآب وتاب آمدورفت